تبليغاتX

" بسم رب الشهدا و الصدیقین "



لالالايی ، لالالايی

  امان از درد تنهائی

دلم تنگه دلم تنگه 

 عزيزم راهی جنگه

برو قربون اون خالت

دل مادر به دنبالت

عزيزم شاخ شمشادم  

  جوون تازه دامادم

برو مادر به قربونت

فدای فاطمه(س) جونت

 برو مادر علی(ع) يارت 

برو قرآن نگهدارت

 

14 سال بعد

 

لالالالا گل پونه

جوونم اومده خونه

جوونم گرمي خونه ام

بلند بالاي چهار شونه ام

نگفتي مادرم پيره؟

زمين گيره,زمين گيره؟

به دل غم كردي اي مادر

قدم خم كردي اي مادر

لالالالا گل دشتي

چرا اينگونه برگشتي؟

دل مادر پر درده

بگو كي پرپرت كرده

چرا بي سر شدي مادر؟

عجب لاغر شدي مادر

سرت را بهر دين دادي؟

مبارك باشه دامادي

لالالالا گل عناب

ببين مادر شده بي تاب

لالالالا گل زيره

دلم آروم نمي گيره

حلالت باشه اين شيرم

چه كردي بادل پيرم؟

دلم يارب چه بي تابه

گل آلاله ام خوابه

لالالالا گل بادوم

((گل مادر بخواب آروم))

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388 ;  توسط همت;  | 

هر چه مي گويم « بابا جون اون قرآن را بردار بيار. خودم مي خواهمش. مي خواهم پيشم باشه » گوش نمي كند. اول مي گفت نمي دهد. حالا مي گويد گمش كرده است. قرآني را كه وقتي در حال بيهوشي افتاده بودم روي خاك و بچه ها نفر به نفر تير خلاص مي خوردند، گذاشته بودم توي جيب پيراهنم. قرآني را كه پاره پاره شده بود شكافته شده بود و تيري كه ازش گذشته بود، به قلبم نرسيده بود، تيري كه گذاشته بود يك ماه بين مرگ زندگي توي بيمارستان در حالت اغما دست و پا بزنم. مي گويد « گمش كرده است » قرآني را كه هر وقت نگاهش مي كردم، ياد مرگي مي افتادم كه آن قدر نزديكم بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388 ;  توسط همت;  | 

بعد از عمليات، آمده بود توي مسجد، براي نماز مغرب. خسته بود، خوابش برده بود. يكي آمده بود با پا زده بود به پهلوش گفته بود « عمو! بلند شو مسجد كه جاي خواب نيست. زود باش بلند شو »  

بگويي كمي اخم هم كرده بود نكرده بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388 ;  توسط همت;  | 

 بچه ها رو جمع كردند تو ميدون صبحگاه.

همه خوشحال بودند. بعضي مي گفتند: مي خوان بفرستنمون عمليات.

بعضي مي گفتند: آقاي مهدي زين الدين قراره صحبت كنه.

به هر كي مي گفتند خبر رو بده قبول نمي كرد.

بالاخره رضا رفت پشت تريبون؛

« بسم الله الرحمن الرحيم …

اگه آقا مهدي نيست خداي آقا مهدي که هست…»    

اون روز لشكر 17، عاشورا شد...

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388 ;  توسط همت;  | 

صف دستشويي خيلي شلوغ بود. اعصابم ريخته بود به هم، داشتم مي گفتم: چه وضعشه خود فرمانده ها براي خودشون اتاق هاي جداگانه و دستشويي هاي جداگانه دارن، ما هر روز بايد اين قدر اذيت بشيم.

نفر پشت سريم گفت: يواش ( اشاره كرد به عقب صف )

وقتي به عقب برگشتم ديدم مهدي زين الدين فرمانده لشكر 17 علي بن ابيطالب سه چهار نفر پشت سر من تو صف ايستاده!...                            فقط شرمنده شدم

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388 ;  توسط همت;  | 

حاج احمد متوسلیان رو راضي كرده بودند برود بيمارستان صحرايي.

مي گفت: حق نداريد بگيد فرمانده هستم، مي گيد يه سرباز معموليه.

مي خواستند بي هوشش كنند. نمي گذاشت!

مي گفت: بي هوشيه ديگه، يه وقت يه چيزي مي گم، يكي مي شنوه، اگه نامحرم باشه عمليات لو مي ره.

از درد مي لرزيد.

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388 ;  توسط همت;  | 

مقام معظم رهبری:

یک مادری نامه ای فرستاده و نوشته است که من مادر یک شهید هستم و اسم شهید را هم اورد که یکی از پاسداران مقر شهید مطهری بوده و رفته جبهه و شهید شده. این مادر نوشته است: شکرانه این که بچه من رفته شهید شده مبلغ ۱۲۰۰۰ ریال به شما تقدیم می کنم و این را به عنوان هدیه از خانواده شهید قبول کنید. به خاطر این که بچه اش رفته و در راه خدا شهید شده شکر می کند و به این وسیله شکر خود را اظهار می کند.

این را می گویند ترقی و تعالی زن

کجایند ان کسانی که هنوز این ارزش ها را حاضر نیستند درک کنند؟

متن خطبه نماز جمعه تهران ۲۳/۱۲/۶۴

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388 ;  توسط همت;  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388 ;  توسط همت;  | 

داشتم گردان را مي بردم جلو كه ديدم بوي كباب مي آيد. دو سه روز هم بود كه غذاي درستي نخورده بودم، پيش خودم گفتم دم اين بچه هاي تداركات گرم. عجب صفايي دارند. زودتر از نيرو، كباب را رسانده اند خط. فكر كردم همين كه برسم به كبابها، اگر هم مانده يك تكه هم باشد، مي خورم. رفتيم جلوتر بوي كباب بيشتر شد. توي حال و هواي كباب خوردن بودم كه ديدم .... يا علي!...

سر سه راهي شهادت، يك خمپاره خورده بودي توي تويوتا و سه چهار تا از بچه ها جزغاله شده بودن.

بوي كباب از آنها بود!!! ............

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388 ;  توسط همت;  | 

همسر شهید همت یكی از دانشجویان داوطلب اعزامی از اصفهان به پاوه بود كه تابستان 1359 وارد این شهر شد و همراه دیگر خواهران مستقر در كانون فرهنگی سپاه و جهاد پاوه به كار معلمی و امداد رسانی در روستاهای اطراف پاوه پرداخت.

همت مدتی پس از بازگشت از سفر حج به خواستگاری اش رفت. خود وی شرح سامان گرفتن زندگی مشترك خود را با حاج همت چنین تعریف می‌كند: ...


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اردیبهشت1388 ;  توسط همت;  | 

مي ترسم از اينکه روزي بلغزم و خاري شوم و بر دستان مبارکت فرو روم .

نه . . . نه . . . از خدا مي خواهم آن روز را روز مرگم قرار دهد .

يا مولا صاحب الزمان (عج) ! براي آمدنت ثانيه ها را با گرماي عشقت آب مي کنم تا زود بيايي .

يا مولا ! نکند اين زود ، دير شود .

خدايا ! به من لياقت بده که يک منتظر واقعي باشم حتي اگر شده به مدت هجاي کلمة طولاني

ا . . . ن . . . ت . . . ظ . . . ا . . . ر

منتظر بمانم اما عاقبت گل نرگس فاطمه (س) را ببويم .

" لبيک يا صاحب الزمان (عج) "

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388 ;  توسط همت;  | 

و من هرگز اجازه نمی دهم که صدای حاج همت در درونم گم شود اين سردار خيبر قلعه ي

قلب مرا نيز فتح كرده است........

حاج ابراهيم همت

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اسفند1387 ;  توسط همت;  | 

در گذر از قنوت نافله ات یادی کن از تاریکی ثانیه های بی تو !

از خلوت آسمان بی ستاره از ناتوانی دستان منتظر و از جمعه ها که می آیند و می روند و باز نشانی از تو نیست ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387 ;  توسط همت;  | 

با من بیا به فرصت یک چشم هم زدن

در کوچه های باور مردم قدم زدن

گرم است جای پای شهیدان به روی خاک

باید سری به کوچه پر پیچ و خم زدن

یک ساک کهنه ، آینه ، قرآن ، وداع و بعد ...

بر قله های صبر و صلابت علم زدن

حس کن نسیم رفتن گرمای خانه ، شد

تاریخ غصه های زنی را رقم زدن

زن با بهانه های دو کودک چه می کند

جز از (( می آید از سفرش زود )) دم زدن

مردی گذشت از زن ، فرزند ، زندگی

آغاز دل به وسعت دریای غم زدن

- دشمن مگر به خانه ما رحم می کند

باید به موج حادثه اینک بلم زدن -

حس کن صدای نبض دلی را که عاشق است

باید سری به خانه  شهدا زدن !

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387 ;  توسط همت;  | 

از خيمه گاه زخمي آب
دود حريق العطش تا عرش مي رفت


_ امداد را _ پيچيده در شولاي طوفان
مردي
به نام آبي دريا
به شط زد ....

دستي نهاني
لوحي مخطط را برآورد
نامي تناور را به رنگ سرخ
خط زد...
آن گاه در عرش
آيينه ي چشم ملايك موج برداشت


»» سلام بر لب تشنه حسین(ع)

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387 ;  توسط همت;  |