تبليغاتX
" بسم رب الشهدا و الصدیقین "

" بسم رب الشهدا و الصدیقین "

ایا فراموش شدگان ... مستحق فراموشی بودند ؟؟؟

گندم و فتنه...

اصبغ بن نباته گوید: حضرت امیر علیه السّلام فرمود:

سوگند به آنکه جانم در دست اوست آنچه را دوست مى دارید (گشایش ‍ کار و دولت حق را) نخواهید دید تا اینکه (از شدت اختلاف ) به صورت یکدیگر آب دهان اندازید و یکدیگر را دروغگو بنامید. تا آنکه باقى نماند از شما شیعیان مگر (اندکى چون) سرمه اى که در چشم کشیده شده و نمکى که در طعام ریخته شد.

من براى شما مثلى مى زنم و آن مثل مردى است که مقدارى گندم دارد و آن را از گرد و غبار و دانه تلخ و سیاه و خاک پاک گرداند و در انبارى ذخیره نماید و پس از مدتى ببیند مقدارى از آن گندمها آفت زده و کرم گذاشته ، گندمهاى آفت زده را پاک نموده و دوباره (باقیمانده را) در انبار ذخیره کند، این کار را بارها ادامه دهد تا آنکه در انبار نماند مگر دانه هائى که بسیار سخت و محکم باشد (و آفت در آن تاثیر نکند) همچون دانه هاى گندمى که در خرمن کاه بعد از کوبیدن بماند (که بسیار سخت است).

شما هم همین طور جدا مى شوید، افراد ضعیف الایمان از افراد قوى مشخص گردد، تا آنکه باقى نماند (در ایمان و اعتقاد و دین و عمل به آن ) مگر گروهى که فتنه به آنها ضررى نخواهد رسانید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 دی1388ساعت   توسط همت  | 

تکرار نمی شود...

نوبت اول بنی صدر نسل خود را خوار کرد
هجده تیر دشمنی را خاتمی تکرار کرد
این زمان هم موسوی در پوشش خط امام
دشمنی را با ولایت باز هم تکرار کرد
هر سه ساداتند لیکن بی بصیرت بی ولی
دین احمد را نباید از خطر انکار کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 دی1388ساعت   توسط همت  | 

کوری چشم سران فتنه ...

برخيز كه شهر را پر از شور كنيم
از اصل نظام فتنه را دور كنيم
ما منتظريم تا علي اذن دهد
تا چشم سران فتنه را كور كنيم

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 دی1388ساعت   توسط همت  | 

یادتان هست که احساس خطر می کردید؟ ...

یادتان هست که احساس خطر می کردید؟
از کلامی که دروغش خواندید،
از جماران و کلام پیرش که تو فریاد زدی گم شده است.

این خطر چیست؟ کدامین احساس؟

انعکاس رخ چون آینه روح خدا و آتش؟
هر کلامش که بریدید و به دلخواه از آن راه بجویید، خطر می دانی؟

هلهله در غم سالار شهیدان، آتش دامن غمبار سیاهی عزا هم خطری آیا هست؟
آتش و صفحه قرآن را چه؟
سنگباران عزادار حسین بن علی را تو خطر می دانی؟

با توام مرد! که انگار به خواب ابدی مهمانی.

یادتان هست؟! تبارت به همان خیمه تنهای غم انگیزترین لحظه تاریخ شباهت دارد؟
یادتان هست چرا چادر خاکی؟ در و دیوار؟ کبودی بر چشم؟
یادتان هست که صفین، که قرآن، نیزه؟
یادتان هست که کربی و بلایی بودست؟
یادتان هست که لعنت کردند، تا دم صبح ابد، هر که را «حاربهم» تیغ کشیدست و "ولی" گم کرده است؟

تو اگر یادت نیست،
یادمان هست که چندین فرسنگ مانده تا داغ ترین هرم عطش، فتنه را بن بکنیم،
خولی و شمر و یزید و عمر سعد، نه که در کرب و بلا،
بلکه قبل از حکمیت، ما به عمار، به مالک بسپاریم و علی، پور علی، شاد کنیم.

تو اگر یادت نیست، این به خاطر بسپار

شعراز احسان ترابي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 دی1388ساعت   توسط همت  | 

اللهم عجل لولیک الفرج...

وای برشما ستاره ها نشسته اید؟
پاره میکنند عکس ماه را...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت   توسط همت  | 

یه روزی روزگاری...

یه روزی روزگاری دو تا بچه بسیجی
نمی دونم کجا بود تو فکه یا دوعیجی

تو فاو یا شلمچه تو کرخه یا موسیان
مهران یا دهلران تو تنگه حاجیان
تو اون گلوله بارون کنار هم نشستند
دست توی دست هم با هم جناق شکستند
با هم قرار گذاشتن قدر هم رو بدونن
برای دین بمیرن برای دین بمونن
با هم قرار گذاشتن که توی زندگیشون
رفیق باشن و لیکن اگر یه روز یکیشون
پرید و از قفس رفت اون یکی کم نیاره
به پای این قرارداد، زندگیشو بذاره
سالها گذشت و اما بسیجی های باهوش
نمی ذاشتن که اون عهد هرگز بشه فراموش
یه روز یکی از اون دو یه مهر به اون یکی داد
اون یکی با زرنگی مهر گرفت و گفت: «یاد»
روز دیگه اون یکی رفت و شقایقی چید
برد و داد به رفیقش صورت اونو بوسید
گل رو گرفت و گفتش: «بسیجی دست مریزاد»
قربون دستت داداش گل رو گرفت و گفت: «یاد»
عکسهای یادگاری جورابهای مردونه
سربندهای رنگارنگ انگشتری و شونه
این میداد به اون یکی اون یکی به این میداد
ولی هر کی می گرفت می خندیدند و می گفت: «یاد»
هی روزها و هفته ها از پی هم می گذشت
تا که یه روزی صدایی اینطور پیچید توی دشت
یکی نعره می کشید: »عراقیها اومدن
ماسکها تون بذارین که شیمیایی زدن»
از اون دو تا یکیشون در صندوقشو گشود
ماسک خودش بود ولی ماسک رفیقش نبود
دستشو برد تو صندوق ماسک گازشو برداشت
پرید، روی صورت دوست قدیمی گذاشت
همسنگر قدیمش دست اونو گرفتش
هل داد به سمت خودش نعره کشید و گفتش:
«چرا می خوای ماسکتو رو صورتم بذاری
بذار که من بپرم تو دو تا دختر داری»
ولی اون اینجوری گفت: «تو رو به جان امام
حرف منو قبول کن نگو ماسک رو نمی خوام»
زد زیر گریه و گفت: اسم امام نبر
ماسکو رو صورت بذار آبرو ما رو بخر
زد زیر گوشش و گفت: کشکی قسم نخوردم
بچه چرا حالیت نیست؟ اسم امام رو بردم
اون یکی با گریه گفت: فقط برای امام!
ولی بدون، بعد تو زندگی رو نمی خوام!
ماسکو رفیقش گرفت گاز توی سنگر اومد
وقتی می خواست بپره رفیقشو بغل زد
لحظه های آخرین وقتی میرفتش از هوش
خندید و گفت: برادر «یادم ترا فراموش»
آهای آهای برادر گوش بده با تو هستم
یادت میاد یه روزی باهات جناق شکستم
تویی که روز مرگیت توی خونه نشونده
تویی که بعد چند سال هیچی یادت نمونده
عکسهای یادگاری جورابهای مردونه
سربندهای رنگارنگ انگشتری و شونه
هر جی رو بهت میدم روی زمین میندازی
میگی همه اش دروغ بود «یاد» نمی گی، می بازی

-------------------------------------------------------------------
شعر از ابوالفضل سپهر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت   توسط همت  | 

خاطرات بسیار زیبا ی جنگ...

اتل‌ متل‌ یه‌ بابا که‌ اسم‌ اون احمده‌
نمره‌ جانبازیهاش‌ هفتاد و پنج‌ درصده‌


اونکه‌ دلاوریهاش‌ تو جبهه‌ غوغا کرده‌
حالا بیاین‌ ببینین‌ کلکسیون‌ درده‌

اونکه‌ تو میدون‌ مین‌ هزار تا معبر زده‌
حالا توی‌ رختخواب‌ افتاده‌ حالش‌ بده‌

بابام‌ یادگاری‌ از خون‌ و جنگ‌ و آتیشه‌
با یاد اون‌ موقعا ذره‌ ذره‌ آب‌ میشه‌

آهای‌ آهای‌ گوش‌ کنین‌ درد دل‌ بابارو
میخواد بگه‌ چه‌ جوری‌ کشتند بچه‌هارو

هیچ‌ میدونی‌ یعنی‌ چی‌ زخمیهارو بیاری‌
یکی‌ یکی‌ روبازو تو آمبولانس‌ بذاری‌

درست‌ جلوی‌ چشمات‌ یه‌ خورده‌ او نطرفتر
با شلیک‌ مستقیم‌ ماشین‌ بشه‌ خاکستر

گفتن‌ این‌ خاطره‌ بدجوری‌ میسوزوندش‌
با بغض‌ و ناله‌ می‌گفت‌ کاشکی‌ که‌ پر نبودش

آی‌ قصه‌ قصه‌ قصه‌ نون‌ و پنیر و پسته‌
هیچ‌ تا حالا شنیدی‌ تانکها بشن‌ قنّاصه‌؟

میدونی‌ بعضی‌ وقتا تانکا قناصه‌ بودن‌
تا سری‌ رو میدیدن‌ اون‌ سرو می‌پروندن‌

سه‌ راه‌ شهادت‌ کجاست‌؟ میدونی‌ دوشکا چیه‌؟
میدونی‌ تانک‌ یعنی‌ چی‌؟ یا آرپی‌جی‌ زن‌ کیه‌؟

آرپی‌جی‌ زن‌ بلند شد «ومارمیت‌» رو خوند
تانک‌ اونو زودتر زدش‌ یه‌ جفت‌ پوتین‌ ازش‌ موند

یه‌ بچه‌ بسیجی‌ اونور میدون‌ مین‌
زیر شینهای‌ تانک‌ لِه‌ شده‌ بود رو زمین‌

خودم‌ تو دیده‌بانی‌ با دوربین‌ قرارگاه‌
رفیقمو میدیدم‌ تو گودی‌ قتله‌گاه‌

آرپی‌جی‌ تو سرش‌ خورد سرش‌ که‌ از تن‌ پرید
خودم‌ دیدم‌ چند قدم‌ بدون‌ سر می‌دوید

هیچ‌ می‌دونی‌ یه‌ گردان‌ که‌ اسمش‌ الحدیده‌
هنوزم‌ که‌ هنوزه‌ گم‌ شده‌ ناپدیده‌

اتل‌ متل‌ توتوله‌ چشم‌ تو چشم‌ گلوله‌
اگر پاهات‌ نلرزید نترسیدی‌ قبوله‌

دیدم‌ که‌ یک‌ بسیجی‌ نلرزید اصلاً پاهاش‌
جلو گلوله‌ وایستاد زُل‌ زده‌ بود تو چشاش

گلوله‌ هم‌ اومدو از دو چشم‌ مردونه‌
گذشت‌ و یک‌ بوسه‌ زد بوسه‌ای‌ عاشقونه‌

عاشقی‌ یعنی‌ اینکه‌ چشمهایی‌ که‌ تا دیروز
هزار تا مشتری‌ داشت‌ چندش‌ میاره‌ امروز

اما غمی‌ نداره‌ چون‌ عاشق‌ خداشه‌
بجای‌ مردم‌ خدا مشتری‌ چشماشه‌

یه‌ شب‌ کنار سنگر زیر سقف‌ آسمون‌
میای‌ پیش‌ رفیقت‌ تو اون‌ گلوله‌ بارون‌

با اینکه‌ زخمی‌ شده‌ برات‌ خالی‌ می‌بنده‌
میگه‌ من‌ که‌ چیزیم‌ نیست‌ درد میکشه‌ می‌خنده‌

چفیه‌ رو ور میداری‌ زخم‌ اونو می‌بندی‌
با چشمای‌ پر از اشک‌ تو هم‌ به‌ اون‌ می‌خندی‌

انگاری‌ که‌ میدونی‌ دیگه‌ داره‌ می‌پّره‌
دلت‌ میگه‌ که‌ گلچین‌ داره‌ اونو می‌بره‌

زُل‌ میزنی‌ تو چشماش‌ با سوز و آه‌ و با شرم‌
بهش‌ میگی‌ داداش‌ جون‌ فدات‌ بشم‌ دمت‌ گرم‌

میزنی‌ زیر گریه‌ اونم‌ تو آغوشته‌
تو حلقه‌ دستاته‌ سرش‌ روی‌ دوشته‌

چون‌ اجل‌ معلق‌ یه‌ دفعه‌ یک‌ خمپاره‌
هزار تا بذر ترکش‌ توی‌ تنش‌ میکاره‌

یهو جلو چشماتو شره‌ خون‌ می‌ گیره‌
برادر صیغه‌ایت‌ توبغلت‌ میمیره‌

هیچ‌ می‌دونی‌ چه‌ جوری‌ یواش‌ یواش‌ و کم‌کم‌
راوی‌ یک‌ خبرشی‌ یک‌ خبر پراز غم‌

به‌ همسر رفقیت‌ که‌ صاحب‌ پسر شد
بری‌ بگی‌ که‌ بچه‌ یتیم‌ و بی‌پدر شد

اول‌ میگی‌ نترسین‌ پاهاش‌ گلوله‌ خورده‌
افتاده‌ بیمارستان‌ زخمی‌ شده‌، نمرده‌

زُل‌ میزنه‌ تو چشمات‌ قلبتو می‌سوزونه‌
یتیمی‌ بچه‌ شو از تو چشات‌ میخونه‌

درست‌ سال‌ شصت‌ و دو لحظة‌ تحویل‌ سال‌
رفته‌ بودیم‌ تو سنگر رفته‌ بودیم‌ عشق‌ و حال‌

تو اون‌ شلوغ‌ پلوغی‌ همه‌ چشارو بستم‌
دستها توی‌ دست‌ هم‌ دورسفره‌ نشستیم‌

مقلب‌ القوب‌ رو با همدیگر می‌خوندیم‌
زورکی‌ نقل‌ ونبات‌ تو کام‌ هم‌ چپوندیم‌

همدیگر و بوسیدیم‌ قربون‌ هم‌ میرفتیم‌
بعدش‌ برا همدیگر جشن‌ پتو گرفتیم‌

علی‌ بود و عقیلی‌ من‌ بودم‌ و مرتضی‌
سید بود و اباالفضل‌ امیرحسین‌ و رضا

حالا ازاون‌ بچه‌ ها فقط‌ مرتضی‌ مونده‌
همونکه‌ گازخردل‌ صورتشو سوزونده‌

آهای‌ آهای‌ بچه‌ ها مگه‌ قرار نذاشتیم‌
همیشه‌ با هم‌ باشیم‌ نداشتیما، نداشتیم‌

بیاین‌ برا مرتضی‌ که‌ شیمیایی‌ شده‌
جشن‌ پتو بگیریم‌ خیلی‌ هوایی‌ شده‌

می‌سوزه‌ و می‌خنده‌ خیلی‌ خیلی‌ آرومه‌
به‌ من‌ میگه‌ داداش‌ جون‌ کار منم تمومه‌

مرتضی‌ منم‌ ببر یا نرو، پیشم‌ بمون‌
میزنه‌ تو صورتش‌ داد میزنم‌ مامان‌ جون‌

مامان‌ میاد ودست‌ بابا جون‌ و میگره‌
بابام‌ با این‌ خاطرات‌ روزی‌ یه‌ بار میمیره‌

فقط‌ خاطره‌ نیست‌ که‌ قلب‌ اونو سوزونده‌
مصلحت‌ بعضی‌ها پشت‌ اونو شکونده‌

برا بعضی‌ آدما بنده‌های‌ آب‌ و نون‌
قبول‌ کنین‌ به‌ خدا بابام‌ شده‌ نردبون



-----------------------------------------------------------
شعر از ابوالفضل سپهر
+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت   توسط همت  | 

فرازهایی از وصیت نامه های شهدای دفاع مقدس...

شهید امیر اسدالله زاده
اگر پاره پاره ام کنند هر قطره خونم ندا می دهد خمینی خمینی



شهید ابوالفضل حببی
خداوند می داند که چگونه سیاهی ما را باید پاک کرد بلی با خون با رنگ سرخ خون ظلمت را به رنگ سپید در خواهد آورد

شهید اکبر میر محمدی
خدایا شاهدی که امروز ستمگران و کافران و مشرکین چقدر آشکارا نسبت به بندگان تو ظلم می کنند جنایتهایی که هر روز صحنه تازه تری از تاریخ را سیاه می کنند و ما با الهام از قران و مکتب نمی توانیم شاهد این زور گویی ها باشیم

شهید اکبر طالبی
بر مزارم تفکر کنید زیرا تفکر عالیترین راه به مقصد است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت   توسط همت  | 

سپهری از اسمان...

اتل متل یه بابا دلیر و زار و بیمار
اتل متل یه مادر یه مادر فداکار


اتل متل بچه‌ها که اونارو دوست دارن
آخه غیر اون دوتا هیچ کسی رو ندارن


مامان بابا رو می‌خواد بابا عاشق اونه
به غیر بعضی وقتا بابا چه مهربونه


وقتی که از درد سر دست می‌ذاره رو گیجگاش
اون بابای مهربون فحش می‌ده به بچه‌هاش


همون وقتی که هرچی جلوش باشه می‌شکنه
همون وقتی که هرچی پیشش باشه می‌زنه


غیر خدا و مادر هیچ‌کسی رو نداره
اون وقتی که باباجون موجی می‌شه دوباره


دویدم و دویدم سر کوچه رسیدم
بند دلم پاره شد از اون چیزی که دیدم


بابام میون کوچه افتاده بود رو زمین
مامان هوار می‌زد شوهرمو بگیرین


مامان با شیون و داد می‌زد توی صورتش
قسم می‌داد بابارو به فاطمه، به جدش


تو رو خدا مرتضی زشته میون کوچه
بچه داره می‌بینه تو رو به جون بچه


بابا رو کردن دوره بچه‌های محله
بابا یه هو دوید و زد تو دیوار با کله


هی تند و تند سرش رو بابا می‌زد تو دیوار
قسم می‌داد حاجی رو حاجی گوشی رو بردار


نعره‌های بابا جون پیچید یه هو تو گوشم
الو الو کربلا جواب بده به گوشم


مامان دوید و از پشت گرفت سر بابا رو
بابا با گریه می‌گفت کشتند بچه‌هارو


بعد مامانو هلش داد خودش خوابید رو زمین
گفت که مواظب باشین خمپاره زد، بخوابین


الو الو کربلا پس نخودا چی شدن؟
کمک می‌خوایم حاجی جون بچه‌ها قیچی شدن


تو سینه و سرش زد هی سرشو تکون داد
رو به تماشاچیا چشماشو بست و جون داد


بعضی تماشا کردن بعضی فقط خندیدن
اونایی که از بابام فقط امروزو دیدن


سوی بابا دویدم بالا سرش رسیدم
از درد غربت اون هی به خودم پیچیدم


درد غربت بابا غنیمت َنبرده
شرافت و خون دل نشونه‌های مرده


ای اونایی که امروز دارین بهش می‌خندین
برای خنده‌هاتون دردشو می‌پسندین


امروزشو نبینین بابام یه قهرمونه
یه‌روز به هم می‌رسیم بازی داره زمونه


موج بابام کلیده قفل در بهشته
درو کنه هر کسی هر چیزی رو که کشته


یه روز پشیمون می‌شین که دیگه خیلی دیره
گریه‌های مادرم یقه تونو می‌گیره


بالا رفتیم ماسته پایین اومدیم دوغه
مرگ و معاد و عقبی کی میگه که دروغه؟

-------------------------------------------------------------

شعر از زنده یا د ابوالفضل سپهر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت   توسط همت  | 

عجب است عکس شهدا را می بینیم وعکس شهدا عمل میکنیم ...




اتل متل راحله اخموی بی حوصله
مامان چرا گفت بگیر از پدرت فاصله

دلش هزار تا راه رفت بابا خسته کاره ؟
مامان چرا اینو گفت ؟ بابا دوستش نداره ؟

باید اینو بپرسه اگه خسته کاره
پس چرا بعضی وقتا تا نیمه شب بیداره ؟

نشونه بیداریش سرفه های بلنده
شش ماه پیش تا حالا بغض می کنه ، می خنده

شاید اونو نمی خواد اگه دوستش نداره
پس چرا روی تختش عکس اونو میذاره ؟

با چشمای مریضش عکس و نگاه میکنه
قربون قدش میره بابا ، بابا می کنه

با دست پر تاولش آلبومی رو که داره
از کنار پنجره ور می داره می آره

با دیده پر از اشک آلبومو وا می کنه
رفیقای جبهه رو همش صدا می کنه

آلبوم عکس بابا پر از عکس دوستاشه
عکسی هم از راحله ست تو بغل باباشه

با دیدن اون عکسا زنده می شه،میمیره
با یاد اون قدیما بابا زبون میگیره

قربون اون موقعا قربون اون صفاتون
دست منم بگیرین دلم تنگه براتون

از اون وقتی که بابا دچار این مرض شد
مامان چقدر پیر شده بابا چقدر عوض شد

مامان گفته تو نماز برای بابات دعا کن
دستا تو بالا ببر تقاضای شفا کن

دیشب توی نمازش واسه باباش دعا کرد
دستاشو بالا برد و تقاضای شفا کرد

نماز چون تموم شد دعا به آخر رسید
صدای گریه های مامان تو خونه پیچید

دخترکم کجایی؟ عمر بابا سر اومد
وقت یتیم داری و غربت مادر اومد

دخترکم کجایی؟ بابات شفا گرفته
رفیقاشو دیده و ما رو گذاشته رفته

آی قصه قصه قصه یه دستمال نشسته
خون سرفه بابا رو این پارچه نشسته

بعد شهادت او پارچه مال راحله است
دختری که در پی شکستن فاصله است

کنار اسم بابا زائرکربلایی
یه چیز دیگه نوشتن شهید شیمیایی
--------------------------------------------------------------

شعر:زنده یاد ابوالفضل سپهر
+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت   توسط همت  | 

پیام رهبر معظم انقلاب در درگذشت آیت‌الله منتظری...

به گزارش خبرگزاری فارس به نقل از پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری، متن پیام رهبر معظم انقلاب به شرح زیر است:
بسم الله الرحمن الرحیم
اطلاع یافتیم که فقیه بزرگوار آیت‌الله آقای حاج شیخ حسینعلی منتظری رحمة الله علیه دارفانی را وداع گفته و به سرای باقی شتافته اند. ایشان فقیهی متبحّر و استادی برجسته بودند و شاگردان زیادی از ایشان بهره بردند. دورانی طولانی از زندگی آن مرحوم در خدمت نهضت امام راحل عظیم الشأن گذشت و ایشان مجاهدات زیادی انجام داده و سختی های زیادی در این راه تحمل کردند. در اواخر دوران حیات مبارک امام راحل امتحانی دشوار و خطیر، پیش آمد که از خداوند متعال می‌خواهم آن را با پوشش مغفرت و رحمت خویش بپوشاند و ابتلائات دنیوی را کفاره آن قرار دهد. اینجانب درگذشت ایشان را به همه بازماندگان بویژه همسر مکرّمه و فرزندان محترم آن مرحوم تسلیت می‌گویم و رحمت و مغفرت الهی را برای وی مسألت می‌کنم.
سید علی خامنه ای
29/ آذر/ 1388

فکر کنم خیلی واضح است که پیام امام خامنه ای «دامت برکاته» به چه منظور است امید است طرفداران ایشان نیز به خود بیایند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت   توسط همت  | 

استراتژی برخورد با آشوب طلبان دانشگاه در کلام حضرت روح الله...

این اشخاصى که حالا افتاده‏اند توى دانشگاهها و فساد مى‏کنند،
 خودتان بیرونشان کنید ...

 

این روزها اگر چه در دانشگاه‌ها به دلیل نفوذ یک جریان فاسد، شاهد هتک حرمت به مقدسات مردم ایران و حضرت امام بوده ایم، اما سیری در تاریخ سی ساله انقلاب اسلامی نشان دهنده این است که این فضای سو استفاده سیاسی از دانشگاه مربوط به این روزها نبوده و در اوایل انقلاب نیز که دانشگاه برای برخی جریانات سیاسی فاسد و مخالف انقلاب به عنوان یک سنگر تبدیل شده بوده است، رویکردهای مشابهی با رویکردهای امروز جریان فاسد در دانشگاه اتخاذ کرده بودند، در همان ایام است که حضرت امام خطاب به فرزندان انقلابی خود در دانشگاه ها، رهنمودهایی را برای مقابله با این جریان فاسد مطرح فرمودند که در زیر آورده شده است:

 

نشسته اید تا کمونیست ها دانشگاه ها را قبضه کنند؟!

آقا شما نشسته اید که چهار تا کمونیست بیایند در دانشگاه و قبضه کنند دانشگاه را!؟ شما مگر کمتر از آنها هستید؟ عدد شما بیشتر از آنهاست؛ حجت شما بالاتر از آنهاست. شما این مسائل را که بگویید، خیانت اینها را مى‏توانید واضح بکنید در آن مکان، در دانشگاه. خیانتشان را مى‏توانید واضح بکنید که خودشان بگذارند بروند. بایستید، صحبت کنید. بگویید آقا، خوب بیایید یکى یکى بگویید ببینم شما چکاره هستید آمده اید توى دانشگاه دارید اخلال مى‏کنید؟ مى‏خواهید چه بکنید؟ مى‏خواهید درس بگویید برایمان؟ شما کار خودتان را اول حساب بکنید که چکاره هستید توى این مملکت. شما از اهل این مملکت هستید، یا عمال غیر هستید خودتان را به ما مى چسبانید؟ بایستید آقا بگویید. البته باید اشخاصى هم که گوینده هستند بیایند در دانشگاه‏...در هر صورت عمده، فعالیت خود شماهاست....اینها تودهنى مى‏خواهند آقا! عدد شما زیادتر است؛ حجت شما بالاتر است؛ خیانت آنها واضح است. گفتن مى‏خواهد. اجتماع بکنید، بگویید مطالب را. یک رئیس، یک معلم را که مى‏بینید کمونیستى است بیرونش کنید از دانشگاه. من نمى‏گویم حالا جنگ بکنید با آنها، جنگ نمى‏خواهیم حالا بشود، اگر یکوقتى منتهى به این شد، به یک روز اینها را بیرونشان مى‏کنیم! اما حالا نمى‏خواهیم یک جنگى بشود؛ مى‏خواهیم حالا با ملایمت بشود؛ اما خوب، با صحبت. آنها صحبت مى‏کنند؛ شما هم صحبت بکنید. شما ننشینید یکى دیگر برایتان صحبت بکند؛ یک روحانى بیاید صحبت کند؛ خودتان بروید، هر کدامتان مى‏توانید، در مقابل آنها بایستید صحبت کنید. آن مى‏گوید؛ شما هم بگویید. آن وقت یکى یکى انگشت بگذارید روى کارهایشان که تو این کارى که مى‏کنى براى چیست؟ تو، تو تابع کى هستى که این کارها را مى‏کنى؟ تو ایرانى هستى و این کار را مى کنى، یا امریکایى هستى یا شوروى؟ یا براى آنها کار مى‏کنى، یا براى ایران. اگر براى آنها کار مى‏کنى، جاى شما اینجا نیست، برو آنجاها کار بکن.
23 خرداد 1358


ضرورت جلوگیری، شفاف سازی و بحث چهره به چهره

باید جلویشان را بگیرید. مسائل را به آنها بگویید؛ در دانشگاه بنویسید، منتشر کنید. کسانى که برخلاف این هستند، بروید یکى یکى پیش آنها، بروید بگویید شما اینکاره هستید. شما چه مى‏گویید باز به ما؟ چطور مى‏خواهید یک دانشگاه را در دست بگیرید در صورتى که اخلالگر هستید؟ یک اخلالگر دزد که نمى‏تواند دانشگاه را اداره کند ... باید جلویشان را بگیرید. مسائل را به آنها بگویید؛ در دانشگاه بنویسید، منتشر کنید. کسانى که برخلاف این هستند، بروید یکى یکى پیش آنها، بروید بگویید شما اینکاره هستید. شما چه مى‏گویید باز به ما؟ چطور مى‏خواهید یک دانشگاه را در دست بگیرید در صورتى که اخلالگر هستید؟ یک اخلالگر دزد که نمى‏تواند دانشگاه را اداره کند ...
23 خرداد 1358


بیرون کردن مفسدین و ایستادن مقابل آن ها

اینها مى‏خواهند دانشگاه را نگذارند آدم تویش پیدا بشود و شما جدیت کنید که آدم پیدا بشود. شما جدیت کنید که این اشخاصى که حالا افتاده‏اند توى دانشگاهها و دارند فساد مى‏کنند، خودتان بیرونشان کنید. نیایید شکایت کنید که در دانشگاه یک کسى آمده و دارد حرف مى‏زند. خوب، برو مقابلش بایست. بگو آقا تو چه مى‏گویى؟ تو براى ملت دلت مى‏سوزد؟ اگر براى ملت دلت مى‏سوزد
25 خرداد 1358


این جمعیت اخلالگر در اقلیت واقعند

مهم این است که اینها در این جمعیتى که اخلالگرند در اقلیت واقعند. اکثر که اینطور نیستند که اخلالگر باشند و این جمعیتِ اکثر باید از اختلافاتى که خودشان اگر در بینشان هست، دست بردارند و با اجتماع خودشان بدون اینکه یک درگیرى، یک اختلاف عملى بشود، با اجتماع خودشان اینها را از صحنه خارج کنند که نتوانند آنها فعالیت بکنند. مهم این است که خود کسانى که در دانشگاهها هستند، در مواردى هستند که آموزش و پرورش هست در آن، چه اساتید و چه جوانهایى که آنجا هستند، اینها خودشان به طور معقولى جلوگیرى بکنند، چون اینها حرفى ندارند. اخلالگرها حرفى ندارند، همان فقط مى خواهند اخلال کنند. اگر هر کدام [مدعى‏] شد جلویش بروند بگویند خوب شما چه حرفى دارید؟ حرفت را بزن. خواهید فهمید که حرف ندارند. فقط حرف همه‏شان این است که اخلال کنند، نگذارند یک کارى انجام بگیرد و این مهمش دست خود دانشگاهیها و دانشسراها و خود اساتید و غیر اساتید هست که در این امر کمک کنند.
24 شهریور 1358


مشورت و مطالعه، عدم درگیری، بحث چهره به چهره

شما از این به بعد ان شاء اللَّه وقتى که دانشگاهها باز بشود، مبتلاى به این مسائل هستید و باید با هوشمندى و با مطالعه و با مشورت بین خودتان افرادى را که مى‏بینید یا به اسم آزادى و نمى‏دانم این حرفها، که مى‏خواهند یک آزادى خاصى در کار باشد، دلبخواهى در کار باشد، نه آزادى مطلق، یا به اسم دمکراسى و امثال ذلک، الفاظ جالبى که در هیچ جاى دنیا معنایش پیدا نشده تا حالا، هرکس براى خودش یک معنایى مى‏کند، به اینطور چیزها گرفتار هستید که اینها مى‏خواهند عمل بکنند ..و شما باید با کمال توجه و بدون هیچ درگیرى- درگیرى صحیح نیست، نباید ما به آنها یک صورت حق به جانبى بدهیم. وقتى درگیرى شد و اکثریت شما دارید و فرض کنید که آنها را کتک زدید و چه کردید، این به نظر شاید اشخاصى بیاید به اینکه اینها حجتى نداشتند، کتک زدند، متوسل به زور شدند- اینها هر کدامشان آمدند در دانشگاه و گفتند، یک مطلبى را گفتند، بروید جلویش بگویید: چه مى‏گویید؟ یکوقت مى‏خواهد هیاهو کند، که اکثراً اینطورى هستند، اینها را سرانشان که وادار مى‏کنند به هیاهو، جمع بشوید دورش بگویید؛ آقا بنشین صحبتهایت را بکن. ببینید هیچ صحبت ندارد، فقط همین است که یک تشنجى ایجاد کند و نگذارد دانشگاه باز بشود و نگذارد دانشگاه عمل خودش را انجام بدهد. بدون اینکه با آنها جنگ و نزاع داشته باشید، با آنها به این نحو مقابله کنید. یا آنها اگر یک اجتماع صد نفرى، هزار نفرى، مى‏کنند، شما ده، بیست هزار نفر را اجتماع کنید، مسائل خودتان را بگویید، دعوا هم نکنید؛ این باید انجام بگیرد.
29 شهریور 1358


بحث با منحرفین

اسلام دین مستند به برهان و متکى به منطق است؛ و از آزادى بیان و قلم نمى هراسد، و از طرح مکتبهاى دیگر، که انحراف آنها در محیط خود آن مکتبها ثابت و در پیش دانشمندان خودشان شکست خورده هستند، باکى ندارد. شما دانشجویان محترم! نباید با پیروان مکتبهاى دیگر با خشونت و شدت، رفتار و درگیرى و هیاهو راه بیندازید. خود با آنان به بحث و گفتگو برخیزید، و از دانشمندان اسلامى دعوت کنید با آنان در بحث بنشینند، تا تهى بودن دست آنان ثابت شود. و اگر آنان با جنجال و هیاهو با شما مواجه شدند، از آنان اعراض کنید؛ و با خونسردى بگذرید که یکى از نقشه‏هاى آنها آن است که شما را به درگیرى بکشند و از آن استفاده غیر مشروع کنند. ما با آزادى و منطق موافق، ولى اگر توطئه و خرابکارى باشد، تکلیف دیگرى داریم.
31 شهریور 1358



گروه گروه شدن برای جلوگیری از بیداری است


متفکرهاى ما، روشنفکرهاى ما، همه دانشجویان و دانشگاهیان، بدانند که نقشه این است و آثارش را ما داریم مى‏بینیم. این گروه گروه شدنها براى همین است که نگذارند این انسجامى که بوده حفظ شود. مى‏خواهند نگذارند مردم بیدار بشوند و راه خودشان را پیدا کنند؛ همان راهى را که‏ اسلام دستور داده که همه با هم باشید. خداوند واعتَصِمُوا بِحَبلِ اللَّهِ جَمِیعاً ولَا تَفَرَّقُوا (1) را بر مردم واجب کرده. همه با هم باشید و تفرق در کار نباشد. با تفرق همه فسادها هست. و با تمسک به خداوند همه صلاح و سعادتها هست
6 تیر 1358

قیام شجاعانه مقابل انحرافات

و وصیت اینجانب به جوانان عزیز دانشسراها و دبیرستانها و دانشگاهها آن است که خودشان شجاعانه در مقابل انحرافات قیام نمایند تا استقلال و آزادى خود و کشور و ملت خودشان مصون باشد ..
15 خرداد 1368.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت   توسط همت  | 

تقدیم به تمام مادران صبور شهید...

لالالايی ، لالالايی

  امان از درد تنهائی

دلم تنگه دلم تنگه 

 عزيزم راهی جنگه

برو قربون اون خالت

دل مادر به دنبالت

عزيزم شاخ شمشادم  

  جوون تازه دامادم

برو مادر به قربونت

فدای فاطمه(س) جونت

 برو مادر علی(ع) يارت 

برو قرآن نگهدارت

 

14 سال بعد

 

لالالالا گل پونه

جوونم اومده خونه

جوونم گرمي خونه ام

بلند بالاي چهار شونه ام

نگفتي مادرم پيره؟

زمين گيره,زمين گيره؟

به دل غم كردي اي مادر

قدم خم كردي اي مادر

لالالالا گل دشتي

چرا اينگونه برگشتي؟

دل مادر پر درده

بگو كي پرپرت كرده

چرا بي سر شدي مادر؟

عجب لاغر شدي مادر

سرت را بهر دين دادي؟

مبارك باشه دامادي

لالالالا گل عناب

ببين مادر شده بي تاب

لالالالا گل زيره

دلم آروم نمي گيره

حلالت باشه اين شيرم

چه كردي بادل پيرم؟

دلم يارب چه بي تابه

گل آلاله ام خوابه

لالالالا گل بادوم

((گل مادر بخواب آروم))

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت   توسط همت  | 

قران...

هر چه مي گويم « بابا جون اون قرآن را بردار بيار. خودم مي خواهمش. مي خواهم پيشم باشه » گوش نمي كند. اول مي گفت نمي دهد. حالا مي گويد گمش كرده است. قرآني را كه وقتي در حال بيهوشي افتاده بودم روي خاك و بچه ها نفر به نفر تير خلاص مي خوردند، گذاشته بودم توي جيب پيراهنم. قرآني را كه پاره پاره شده بود شكافته شده بود و تيري كه ازش گذشته بود، به قلبم نرسيده بود، تيري كه گذاشته بود يك ماه بين مرگ زندگي توي بيمارستان در حالت اغما دست و پا بزنم. مي گويد « گمش كرده است » قرآني را كه هر وقت نگاهش مي كردم، ياد مرگي مي افتادم كه آن قدر نزديكم بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت   توسط همت  | 

شهید بروجردی...

بعد از عمليات، آمده بود توي مسجد، براي نماز مغرب. خسته بود، خوابش برده بود. يكي آمده بود با پا زده بود به پهلوش گفته بود « عمو! بلند شو مسجد كه جاي خواب نيست. زود باش بلند شو »  

بگويي كمي اخم هم كرده بود نكرده بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت   توسط همت  |